تبلیغات
ستاره جوانی/جانم فدای امام نقی علیه السلام

ستاره جوانی/جانم فدای امام نقی علیه السلام
 
لینک دوستان
پیوندهای روزانه

 

شلمچه بودیم!

 

شیخ مهدی می خواست آموزشِ پرتابِ نارنجک بده. گفت: "بچه ها خوب نگاه کنید. محمد! حواست اینجا باشه. احمد! این جوری نارنجکو پرتاب می کنند. خوب نگاه کنید تا خوب یاد بگیرید. خوب یاد بگیرید که یه وقتی خودتون یا یه زبون بسته ای رو نِفله نکنید. من توی پادگان، بهترین نارنجک زن بودم. اول دستتون رو می ذارین اینجا". بعد شیخ مهدی ضامنو کشید و گفت:"حالا اگه ضامنو رها کنم، در عرض چند ثانیه منفجر میشه"، داشت حرف می زد و از خودش و از نارنجک پرانی اش تعریف می کرد که فرمانده از دور داد زد: "آهای شیخ مهدی چیکار میکنی؟" شیخ مهدی یه دفعه ترسید و نارنجک رو پرت کرد. نارنجک رفت و افتاد رو سرِ خاکریز.


ادامه مطلب

برچسب ها: پرتاب نارنجک، نارنجک، صدام، برق، خاکریز، سنگرسازان بی سنگر، عراقی، فرمانده،
[ شنبه 1 مرداد 1390 ] [ 01:13 ب.ظ ] [ سیده طاهره ]

 

شلمچه بودیم!

شیخ اکبر گفت:"امشب نمیشه کار کرد.می ترسم بچه ها شهید بشن".

تو تاریکی دور هم ایستاده بودیم و فکر می کردیم که صالح گفت:یه فکری!

همه سرامونو بردیم توی هم. حرف صالح که تموم شد،زدیم زیر خنده و راه افتادیم. حدود یه کیلومتر از بلدوزرها دور شدیم. رفتیم جایی که پر از آب و باتلاق بود.

 موشی هم پیدا نمی شد.انگار بیابون ارواح بود.

 فاصله مون با عراقیا خیلی کم بود،اما هیچ سر و صدایی نمی اومد.

 دور هم جمع شدیم. شیخ اکبر که فرمانده مون بود، گفت: یک ، دو ، سه.

 


ادامه مطلب

برچسب ها: سنگرسازان بی سنگر، شلمچه، بلدوزر، الاغ، خروس، سگ، صدا، پوتین، زلزله، باتلاق، شهید، صالح، شیخ اکبر، بز،
[ شنبه 1 مرداد 1390 ] [ 01:04 ب.ظ ] [ سیده طاهره ]
نظرات

 

چه بچه های با حالی و چه روزهای باصفایی و چه شب های آسمونی و قشنگی بود. سرزمینی در یه قدمی بهشت ، نه روستایی بودند و نه شهری ، از سرزمین ملائک بودند و چند روزی مهمون این کره خاکی،

اومده بودند تا تلنگری به دلهای زنگ خورده و غافل ما بزنند.

اونچه در دفاع مقدس گذشت، قصه خون و خون ریزی ، تعصب های خشک  و تو خالی و اخمهای تند و خشن نبود. راز قصه اونا ، رنگ قصه گل بود و پروانه ،

تبسم و لبخند مرام رویشان و نماز و اشک ، مسلک روح آسمونیشون بود.

یکی از مقرهاشون نزدیک خرمشهر بود. "مقر شهید حجتی".

 بیشترشون چهارده ، پونزده ساله بودند و راننده لودر و بولدوزر،

بهشون میگفتن: سنگر سازان بی سنگر ، معروف بودند به "جِغِله های جهاد".

سردار حاج مهدی علی خانی بهشون می گفت:کُرفه چی ها! یعنی کوچولوها!.

خیلی هاشون از روستای ما – حاجی آباد نجف آباد- بودند.

بیشتر خاکریزهای شلمچه تا جاده های کوه های حلبچه ، اینا رو یادشونه.

انگار جبهه ، خونه خالَشون بود. نه از ترکش می ترسیدند ، نه از تیر،

اما از خدا خیلی حساب می بردند. خدا رحمتشون کنه. بیشترشون شهید شدند ، مثل"محمد علی قیصری" فرمانده هفده ساله مون"، مثل "صالح و نصرالله صالحی" ، "مهدی شاهسون" ، "مصطفی طاهری" ، "اسماعیل رحیمی" ، محمد توکلی" و "اکبر عرب پور" ، اجر نماز شبشون و حماسَشون با خدا و لبخند بازی های ساده و طنزشون ، مالِ شما. ایشاالله هیچ وقت یادشون از دلمون نره.

 

 

منبع:سنگر سازان بی سنگر




برچسب ها: سنگرسازان بی سنگر، جغله های جهاد،
[ شنبه 1 مرداد 1390 ] [ 01:01 ب.ظ ] [ سیده طاهره ]
نظرات
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب