آمار ستاره جوانی/جانم فدای امام نقی علیه السلام

ستاره جوانی/جانم فدای امام نقی علیه السلام
 
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
سلام علیکم
خدا رو شکر میکنم بخاطر داشتن برادر خوب و دلسوزی چون شما
ان شاءالله همیشه در راه حق ثابت قدم باشید و جزو یاوران امام عصر علیه السلام
بله همینطوری که گفتید واقعا خدا دوستم دارم و این دوست داشتن هیچ دلیلی نداره جز لطف و رحمت بی پایان خدا
تا باشه از این چوبها،چوب معلم گُله هر کی نخوره...
نمیدونم گفتن این حرفهایی که میخوام بگم درسته یا نه؟با خودم گفتم شاید یه روزی یه جایی شما این حرفا رو برای کسی بگید و باعث بشه سرنوشت و نگرشش عوض بشه،بخاطر همین تقریبا مفصل نوشتم(ان شاءالله دفعه بعدی میام و درباره دارالقران و شرایطش و... براتون توضیح میدم)
و اما خستگی روحی که ازش حرف زدید و حتی شما با این همه فاصله و فقط با چند تا کامنت تونستید بهش پی بردید یه دلیل خیلی بزرگ داشت
یه بلاتکلیفی و سردرگمی و اضطرابی که آرامش و خواب و خورد و خوراک رو از من گرفته بود
یه بیقراری تلخ(که حالا فهمیدم چقدر شیرین بود و از الطاف بزرگ خدا در حق من بود)
این بیقراری کم و زیاد میشد اما تقریبا هیچ وقت ولم نمیکرد
از کجا آمده ام؟آمدنم بهر چه بود؟ به کجا می روم ؟ آخر ننمایی وطنم
مثلا حتی قبلا ،زمانی که خودم مشکلی با آهنگ و مجلس بزن و برقص و ... نداشتم وقتی که میرفتم عروسی  دلم بیشتر از همیشه میگرفت و غم دنیا مینشست توی دلم
فکر کنید برید توی یه محیطی که خیلی دوسش دارید و اونجا به همه(مثلا)خوش میگذره اون وقت یکدفعه یه غمی بشینه روی دلتون و همه خوشی اونجا رو کوفتتون کنه! اصلا هم نمیفهمید این غم قلمبه چی بود و از کجا اومد فقط میدونید به این مجلس ربط داره
و همینا باعث میشد که دنبال منبع آرامش بگردم
اصلا بذارید از اولش بگم،که شروع این بیقراری از کجا بود
یکی از بزرگترین محبتهای خدا در حقم این بود:
بچه که بودم تا یه کمی خودم رو شناختم شنیدم که...
زمانی که مادرم من رو هفت ماهه باردار بودن حالشون بد میشه و دکتر میگه که :بچه باید سقط بشه وگرنه مادر میمیره،مادرم خودش خیلی چیزا رو میخوره و خیلی کارها رو انجام میده که من سقط بشم اما این اتفاق نمیوفته،بالاخره پدرم هم برای نجات جون مادرم رضایت میده که من بمیرم و مادرم میره بیمارستان
مادرم میگه مدام دکتر و پرستارا میومدن و میگفتن این بچه زنده نمیمونه ها! این بچه میمیره ها! الان بهت سوزن بزنن بچه ات بمیره ناراحت نشی ها!
و مادرم هم ظاهرا باور میکنه که قرار نیست من زنده بمونم
فکر کنید! پدر و مادر که مهربون ترین و دلسوزترین افراد به آدم هستن به قتل آدم رضایت بدن و بیخیال آدم بشن،اون وقت خدا میاد و میگه :من میخوام زنده بمونه
و همین میشه که من بجای اینکه بعد از تزریق آمپول بمیرم زنده میمونم!
مادرم میگه: بعد اینکه به دنیا اومدی همه فکر کردن که مُردی اما همین که تکون خوردی حسابی ذوق کردن و تعجب کردن که چه جوری زنده ای!
خدا میخواد که یه جنین 7 ماهه ی ای که یک کیلو هم نمیشه زنده و سالم به دنیا بیاد و اون قدر زرنگ و فرز باشه که پرستارا بگن:این اصلا دخلش به هفت ماهه نمیره ،فَکش خیلی قویه و روزی چند شیشه شیر هم میخوره(25 روز توی دستگاه بودم)
فامیلامون میگن اون قدر کوچیک و ضعیف بودی که تازه بعد از چند ماه که دیدیمت وقتی مامانت لباست رو عوض میکرد فکر میکردیم الانه که دستت کنده بشه!
اون وقت بازم تو همون دوران کودکی بشنوم که مامانم 8 سال قبل از تولد من یه پسر صحیح و سالم و خوشگل به دنیا آورده اما این بچه بعد از یک روز یکدفعه ای مُرده!
خدا خیلی در حقم لطف کرده و بارها مرگ حتمی رو از من برگردونده اما این قضیه همیشه ذهن من رو مشغول میکرد،همیشه میگفتم:1 خدا همه کس منه و حتی از پدر و مادرم هم به من مهربون تره و خیلی دوستم داره و حسابی هوامو داره پس باید منم کاری کنم که از دستم راضی باشه 2 خدای به این مهربونی چرا من رو از مرگ نجات داد؟هدفش چی بود؟چرا وقتی که همه گفتن نباید زنده بمونه گفت باید زنده بمونه؟
خب واقعا این فکر دمار از روزگار آدم درمیاره
من خیلی کارها کردم به خیلی جاها رفتم خیلی هنرها و درسهایی رو یاد گرفتم اما هیچکدوم آرومم نکرد
همیشه با خودم میگفتم:یعنی این همون جاییه که باید باشم؟یعنی این همون چیزیه که خدا منو بخاطرش زنده نگه داشت؟
و جواب همیشه منفی بود،قلبم با ناآرامیش این رو میگفت
بعد با خودم میگفتم:خب حالا که اینجا اونجایی نیست که بخاطرش زنده موندم باید چیکار کنم؟کدوم راهو برم که خدا ازم راضی بشه؟ و هیچ وقت هیچ جواب درستی براش پیدا نمی کردم
من به خیلی چیزها و کارها مشغول شدم اما تو هیچکدومش موفق نشدم
چون اولا قلبم آروم نبود و دوما توی همه اون راهها اینقدر سنگ سر راهم بود که بالاخره میخوردم زمین و نصفه ولش میکردم
الان تازه میفهمم که همه اون سنگ ها کار خدا بود!و خدا با لطف و کرمش نذاشت که من آرامش رو در جایی غیر از اینجا پیدا کنم
مثلا من روی کنکور و دانشگاه رفتن خیلی حساب باز کرده بودم با خودم میگفتم حتما اونجا خدا رو پیدا میکنم،شاید باورتون نشه اما من با اینکه از چندسال قبل کنکور به دانشگاه فکر میکردم و براش نقشه میکشیدم اما هیچ وقت به این نتیجه نرسیدم که به چه رشته ای علاقه دارم و میخوام چی بخونم!و چون هدف مشخصی نداشتم برخلاف دوران تحصیلم که درسخون بودم اصلا نتونستم برای کنکور بخونم(یه سری اتفاقای خاصی هم همون سال افتاد که نذاشت من درس بخونم) برای کنکور توی درس ریاضی فقط دوتا سوالی که مطمئن بودم رو زدم که میشد6 درصد اما بعد از اومدن جواب کنکور دیدم ریاضیم 2 درصده! سوالا رو که نگا کردم فهمیدم جواب یکی از سوالا رو یه خونه بالاتر علامت زدم،اتفاقی که حتی یک بار هم توی آزمونهای آزمایشی نیوفتاد،اتفاقی که واقعا محال بود و همین چند درصد کلاََ دانشگاه و رشته و سرنوشت من رو عوض کرد
رشته حسابداری پیامنور قبول شدم
هرچی بیشتر میخوندم حالم بدتر میشد چون در هیچ کجای اون دانشگاه و کتابا و کلاسا اثری از خدا و هدف خلقتش نبود،یه نمونه اش این بود که آدمای فعال و مثلا مذهبی دانشگاهمون با اینکه توی دانشگاه بحث سیاسی بشه مخالف بودن چون میگفتن بین بچه ها تفرقه ایجاد میشه! اما توی همین دانشگاه تا دلتون بخواد مراسمات و نمایش هایی برگزار میشد که پر بود از رقص و آواز،یا مثلا یه مورد دیگه اش این بود که یکی از اساتیدمون که توی حسابداری حسابی خبره بودیه بار اومد سر کلاس و شروع کرد به تعریف از فیلم"جدایی نادر از سیمین"و گفت:یه عده بیخودی شلوغش میکنن،من این فیلم رو دیدم خیلی خوب بود،در مورد آلزایمر و طلاق و این چیزاس! شما هم ببینید،یکی از پسرای کلاس گفت:استاد اینطوری که میگن انگار سیاسیه،منم تائید کردم و یه کم از نقدایی که خونده بودم رو گفتم، استاد باسواد هم برگشت گفت:شما چون جوونید شور جوونی دارید و الکی میخواید همه چیز رو سیاسیش کنید،ول کنید این حرفا رو اینقدر احساسی با مسائل برخورد نکنید و... خلاصه پدرانه کلی نصیحتمون کرد که از این جهالت بیرون بیایم! بقیه بچه ها هم بجای دادن نظر مدام میگفتن:بیخیال بابا تمومش کن! این حرفا که برا ما آب و نون نمیشه،اصلا چه ربطی به ما داره!
بعد از تموم کردن دانشگاه با اینکه رشته ام رو دوست نداشتم اما  یه کم دنبال کار گشتم  گفتم شاید با کار آروم بشم اما فهمیدم محیط این کار مختلطه و اثری هم از خدا نیست بخاطر همین بیخیالش شدم
میخواستم یا از اول کنکور بدم و برم علوم قران بخونم که بازم نمیدونستم این همون چیزی هست که میخوام یا نه،یا اینکه برم دانشگاه امام صادق یا جامعه الزهرای قم که هر دوتاشون هم شرط سنی داشتن و نمیشد یا اینکه برم حوزه اینجا که اونم خانواده ام اجازه نمیدادن
یادتونه یه بار درباره جلسه اخلاق برام گفتید؟من واقعا نمیتونستم برم،هیچ کس نبود که حتی برای یکبار منو ببره
تقریبا از محرم 92 خیلی حالم بد شد،و ماه رمضون امسال هم کاملا بریدم
همش به خدا میگفتم من ازت خواستم که راه رو نشونم بدی اما ندادی اگه بازم راه رو نشونم ندی پس نباید اون دنیا منو مواخذه کنی چون  خودت نخواستی که راهو پیدا کنم
اما بازم با خودم میگفتم خدایی که از اول هوای منو داشته تا آخر هم هوامو داره،اما پس کو هدایتش؟کو راه رسیدن بهش؟
میگفتم خدای هدایتگرم! این که نشد زندگی ،من هر کاری که میکنم تو قلبم رو آروم نمیکنی،خب این چه وضعیه؟ خودت تکلیفمو روشن کن. 2 روز ماه رمضان یه ذره حالم خوبه دوباره بعد ماه همه چیز از اول شروع میشه
بعد ماه دوباره دوری از تو و غرق شدن تو منجلاب گناه و ناامیدی شروع میشه ،خب خودت که اینقدر مشتاق به بازگشتم هستی بیا دستمو بگیر

شاید به این دلیل خدا یک عمر به من بیقراری داد که الان قدر این راه رو بدونم و به سادگی از دستش ندم
الان که خدا منو گذاشته اول این راه میفهمم فقط این راهه که میتونه بهم آرامش بده و من رو به تقرب خدا برسونه و به همین دلیل شکست در این راه یعنی سقوط در جهنم و دوری از خدا
ببخشید طولانی شد، البته اینایی که گفتم فقط یه بخش خیلی کوچیک از زندگی من بود
التماس دعا



[ - ] [ - ] [ سیده طاهره ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو